سکوت

سکوت 

چشم‌‌هایش رو به کودک بود بدون  حتی‌ لحظه‌ای پلک برهم زدن

نگاه‌هایشان به هم گره خورده بود، اما سکوت اجازه حرف زدن به پدر نمی‌داد

برف کم کم سر رویش را می‌پوشاند و  پدر باز هم آرام و بی‌ حرکت سرجایش نشسته بود

مادر دست کودک را گرفت:

"بلند شود برویم مادر"

کودک اما از کنار پدر تکان نمی‌خورد

مادر کودک را به آغوش کشید و از آن‌جا فاصله گرفت

چشمان پدر هنوز به کودک بود و

کودک هم نگاهش به قاب عکس پوشیده از برف

 باز هم همان سئوال تکراری:

"مادر! شهید یعنی چه؟"

بعد نوشت: گمان می‌کنم رفتند تا خط روح‌الله بماند؛ درست است؟

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم