گریه کن خرمشهر

نمای هوایی از خرمشهر-1391- عکس: فارس

می دانم که چقدر دلتنگی. می دانم که چقدر هوای  آن روزها را در سر داری؛ روزهایی که برای تو سخت بود اما دلت خوش بود به چند جوان و نوجوانی که تازه پشت لب های شان سبز شده بود اما دل هایشان دریایی بود بسیار بزرگ تر از دریایی که صدها سال است با تو خو گرفته و هنوز خود را به خاک پاک تو می ساید و راهی خلیج فارس می شود. دلت خوش بود به هیاهوی جوانانه شان وقتی کمی آتش بعثی ها سبک تر می شد و آن گاه بزم روحانی شان دل از تو و هرآن که می دیدشان می برد.

می دانم دلت تنگ شده برای محمد و  بهروز و بهنام و امیر و... . می دانم دلت هوای یک دل سیر گریه دارد برای آن شب هایی که آرامش نداشتی اما هرچه بود دلت قرص بود به فرزندان خمینی . خوب می دانم دلت تنگ شده برای نوجوانانی که با هر خبری که از جبهه ها می رسید قلب مادرشان تندتر می زد. نوجوانانی که همه عافیت های شان را گذاشته بودند روی طاقچه خانه های امن و آمده بودند تا تو تنها نباشی. نوجوانانی که تاوقتی بودند پوتین های پاره پاره و لباس های آفتاب خورده و صورت‌های سوخته شان دلت را به درد می آورد اما تو خوب می دانستی که همان پوتین ها و همان صورت های سوخته با تک تک گلوله های جیره بندی شده همه توان تو بود برای مقاومت، برای ایستادگی، برای عزت و غیرت.

دلت تنگ شده، می دانم. این از نگاهت پیداست. از نگاهت پیداست که چه صحنه ها دیدی و سوختی و سوختی و سوختی. سوختی برای بچه هایی که می خواستند نگذارند داغ جنگ بر سینه تو بماند. سوختی برای دل مادرانی که صدها کیلومتر دورتر از تو و جگرگوشه های شان برای تو دعا می کردند. برای  آزاد بودنت. برای خرم ماندنت. بغضت را هرکس روی خاک‌های پاک کوچه کوچه ات قدم بگذارد خواهد دید خرمشهر!

می دانم دلت تنگ شده آن قدر دلتنگی که اگر گریه کنی سرزنشت نمی کنم و کیست که نداند تو چه ها دیدی و چه ها کشیدی .می دانم که میخواهی یک شب جمعه دیگر نوای حزن انگیز کمیل های بهنام نوجوان را بشنوی. می دانم که اشک در چشمانت حلقه زده و دلت برای عبادت ها و عارفانه  های مردان و زنان مدافعت تنگ شده.

اما خودت شهادت بده که تو صدها و هزاران سال است که انتظار چونان افلاکیانی را می کشیدی. انتظار می کشیدی برای چشمان پاک و قامت های رشید فرزندانی که حالا همه می‌شناسندشان.

شنیده ام حکایت آخرین روزهای خون دل خوردنت را در پاییز 59. شنیده ام وصف مردان و زنانی را که سایه سرشان یک مسجد بود و خاک پاک تو. نمی دانم چه کرده ای که لایق آن روزهای مقدس و فرزندان خمینی بودی اما حالا دیگر همه می دانند که تو سجده گاه پاک ترین و نورانی ترین فرزندان این آب و خاک بودی در سخت ترین روزهای قرن پانزده هجری.

خرمشهر! تو نه یک شهر که که دنیایی از عزت و غیرت و پاکی و قداستی. پاکی و قداست فرزندانی که خونشان بر زمین تو ریخت تا بازهم ثابت شود حسین(ع) تا همیشه تاریخ زنده است.  رازهای جاودانه ای که تو در دل داری را تنها همان هایی می دانند که "عندربهم یرزقون" شده اند و تو حالا دل تنگ شان شدی  این سان.

خرمشهر! تو خود خوب می دانی که به حرمت خون همان بچه هایی که روزگاری با پوتین های خاک خورده شان روی خاک های تو قدم بر می داشتند، از پس روزها و ماه های حادثه سلامت گذشته ای و بهتر از من هم می‌دانی که این دل تنگی رسم روزگار است.

پس گریه کن برای غربت شان. گریه کن برای مادر مادر گفتن های شان وقتی گلوله های داغ سینه شان را می شکافت و تازه می فهمیدند درد میخ در را بر سینه.

گریه کن شهر من، خرمشهر! گریه کن! برای مدافعانت، برای آن هایی که کسی جز خدای تو ندید قطعه قطعه پیکر پاکشان در کدام گوشه آرام گرفت وقتی گلوله تانک را برای آخرین بار می دیدند. گریه کن خرمشهر! سکوت رازآمیز پر از بغضت را بشکن.  سکوت پر از هزاران فریاد و گریه ات را بشکن و اشک در چشم مانده ات را نشان بده.

گریه کن ای شهر خرم! گریه کن اما دل قوی دار که هنوز راه مدافعانت ادامه دارد. خرمشهر! گریه کن اما یادت باشد دیر نیست آن زمان که باردیگر سربازانی از جنس همان مدافعانی که می شناسی این بار در لباس سپاه منجی عدالت خواهان بر تو قدم گذارند و تو باز مامن افلاکیان خاکی باشی...

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم