همه دوستات اومدن؛چرا تو نمیای حمیدجان؟

همه دوستات اومدن؛چرا تو نمیای حمیدجان؟

شهید مفقودالاثر/کسی هست که به یاد این مادران باشد؟

مادر هرگز 2 کلمه آخری که حمید گفته بود را فراموش  نمی کند: «برگرد مادر». فراموش نمی کند لبخندهایی را که حمید روز آخر روی لب داشت و اصرار داشت او در آن سرمای استخوان سوز زودتر برگردد داخل خانه: «مادر جان برگرد، هوا سرده، زمین سُره، خدای نکرده می خوری زمین...برگرد برو خونه ...خواهش می کنم... اولین بار  نیست که میرم جبهه...» مادر اما نمی توانست از جگرگوشه اش دل بکند: «حمید جان! الهی قربونت برم؛ یادم میفته روزایی که میرفتی مدرسه و من تو زمستونا دل تو دلم نبود تا برگردی خونه...همش آیت الکرسی می خوندم برات تا سر نخوری، تا سالم برگردی ... مراقب خودت باش ...» و حمید بغضش را فرو داده بود تا مادر آن لحظات آخر او را خندان ببیند. به سر کوچه که رسید دستی تکان داد و بازهم گفت: «برگرد مادر».حمید بغضش را فرو خورد و سوار جیپ شد و رفت... مادر  دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی دستش گذاشت و زیر لب چیزی زمزمه می کرد: «خدا به همراهت مادر...مراقب خودت باش حمیدجان...من منتظرم تا یکی یه دونم برگرده...زودبیا...؛ ا...لا اله الا هو الحی القیوم. لاتاخذه ...» مادر به روزهایی فکر می کرد که دست حمید را می گرفت و او را از همین کوچه از میان برف عبور می داد تاحمیدش به مدرسه برود... به وقت هایی که حمید سرماخورده بود و مادر شب تا صبح بالای سرش بیدار می ماند تا او آرام بخوابد... پاشویه اش می کرد و ...  حالا مادر تنها مانده بود با یک کوچه پر از برف  که قدم به قدمش جای پای حمید را نشان می داد.  مادر دلش گرفته بود و نگاهش به جای پای حمید بود و گریه می کرد.  ... حالا 27 سال است که حمید رفته و مادر هنوز چشم به راه فرزند ش است. دیگر از سفیدی کوچه و ردپای حمیدش در خیابان ها اثری نیست. از حمید هم اثری نیست. مادر است و حسرت یک بار استفاده از کلاهی که زمستان آن سال برای حمید بافته بود تا وقتی برگشت به او بدهد...حسرت دوباره دیدن آن خنده های روز آخر و آن مادر مادر گفتن های تک پسرش. مادر مانده و بغض هایی که شب و روز او را رها نمی کنند. مادر مانده و حسرت یک بار خواستگاری رفتن برای حمید...

پنج شنبه  که می شود راه می افتد تک و تنها خودش را می رساند گلزار شهدا و یک راست می رود کنار مرقد شهدای گمنام. با همان دست های لرزانش آب می ریزد روی سنگ و قبر را می شوید.   قاب عکسی کوچک را از کیفش خارج می کند و تصویر حمیدش را می گذارد روی آن سنگ قبر و می زند زیر گریه. دست روی عکس حمید می کشد و با گوشه چادرش شیشه قاب عکس را تمیز می کند: «حمیدجان! چرا نمی آی مادر؟ نمی بینی دیگه جون راه رفتن و اومدن تا این جا رو ندارم؟ حمیدجان! روز آخر بهم گفتی برگرد منم برگشتم، حالا منم می گم برگرد حمید، برگرد...» مادر روی خاک ها کنار سنگ قبری سیاه که روی آن نوشته شده «شهید گمنام؛ فرزند روح ا...» نشسته است و گریه می کند. سر که بلند می کند، ردیف به ردیف قبرهایی است که پیکر پاک یک شهید را در خود جای داده اند...تا چشم کار می کند سنگ های سیاه است که دیده می شود، سنگ هایی که شاید یکی شان از آن حمید باشد شاید هم هنوز حمید هوای بازگشت ندارد و جایی زیر خاک های مطهر مناطق جنگی جنوب آرمیده است. مادر مثل هر هفته یک ساعتی آن جا می ماند و بعد بلند می شود و خاک هایی که روی چادرش نشسته را می تکاند و در میان کوچه پس کوچه های مزار شهدا گم می شود...

این فایل هم تقدیم به همه مادران شهید/اگه نشنوید از دست می‌دیدش

ب.ن:

یه شهید گمنام ۱۸ساله نداری؟

قاب عکس پسرش را روی دست گرفته بود و آمده بود پای خودرویی که چند تابوت شهید گمنام روی آن بود. مادر صدایش را با همان بغضی که در گلو داشت آزاد کرد و خطاب به دژبانی که روی خودرو  بین تابوت ها ایستاده بود، گفت: «پسرم! یه شهید گمنام متولد ۶۱ نداری؟ ... ۱۸سالش بود» جمعیتی که دور و بر مادر بود زدند زیر گریه و مادر هم بغضش ترکید و ... دژبان پرسید: «حاج خانوم کدوم پایگاه؟» مادر گفت: «سومار». چند بار در میان هق هق گریه های مظلومانه اش می پرسد: «نبود؟» جواب منفی که می شنود صدای گریه اش بلندتر می شود. می گفت ۲۳سال است که دنبال «بهروز»ش می گردد. می گفت آمده تا دوستان پسرش را بدرقه کند. می گفت و گریه می کرد. قاب عکس را گذاشته بود جلوی صورتش تا دوربین گریه هایش را نبیند و درهمان حال با پسرش نجوا می کرد: «مادرجان! اومدم دوستاتم دیدم، تو که نیومدی ... قربونت برم مادر ... دیگه میرم خونه... میشه امشب بیای به خوابم ببینم کجایی؟» مادر گریه می کرد و به پهنای صورتش اشک می ریخت، چادرش را روی سرش کشید و رفت.

برگرفته از مستند مادر شهید

این مطالب را می توانید به صورت جداگانه اینجا و اینجا در روزنامه خراسان بخوانید

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم