داستانک-زندگی

زندگی

چشمانم را که باز می کنم تنها سیاهی می بینم،مثل اینست که همچنان پلک هایم برهم گذاشته است.بوی نم که روزهای اول مرا آزار می داد حالا دیگر برایم دلنشین شده است.از جایم بلند می شوم تاکمی راه بروم.دوقدمی که می روم مجبورم برگردم چون به دیوار می رسم.هرچه فکر می کنم یادم نمی آید برای چه مرا به اینجا آورده اند.دیوارهای نمناک خنکی دلنشینی را به صورتم هدیه می کنند.یک دستم به دیوار کنارم است و دیگری حائل صورتم که با دیوارها برخورد نکنم.اگر می دانستم چرا اینجایم تحملش برایم آسانتر بود ولی دیگر حتی حساب مدتی را که اینجا زندانی هستم را هم فراموش کرده ام. می نشینم تا دستمالی که نان خشک در آن پیچیده ام را پیدا کنم.خوب شد این چند تکه نان هست وگرنه باید خاک دیوارها را می خوردم که بوی نمشان هوش از سرم برده است.تکه ای نان خشک را در دهانم می گذارم تا گرسنگی ام را پاسخ داده باشم.نمی دانم خیالاتی شده ام یا حقیقت دارد اما بازهم صداهایی که روزهای گذشته می شنیدم را می شنوم.انگار همه زده به سرشون،تو زندون دارن دنبال کسی می گردن اونم با این همه سرو صدا؛الان چند روزه،از قرار معلوم هنوزم پیداش نکردن. نان را که می خورم دراز می کشم.ناگهان نوری از بالا صورتم را نوازش میدهد.چشمانم که چند روز است روشنایی خورشید را از یاد برده زوق زده مدام باز و بسته می شوند .حالا دیگر صداها را به وضوح می شنوم و دیگر هیچ چیز نمی فهمم. بیدار که می شوم روی تخت بیمارستانم مردی که ظاهراً دکتر است با لباسی سپید بالای سرم ایستاده دو نفر دیگر در گوشه اتاق درحال صحبت کردند.صدای یکی از آنها را می شنوم که می گوید: خدا خیلی بهش رحم کرده.ده روز اونجا گیر افتاده بود.هرکی دیگه بود الان جنازش و پیدا می کردن.اصلاً من نمی دونم این قنات چقدر ارزش داره که حاضر شده جون خودش رو بخاطر اون به خطر بندازه؟! نام قنات را که می شنوم انگار خاطراتی در ذهنم زنده می شوند.نمی دونم چند روز قبل بود ولی وقتی دیدم نامه ها و درخواست های اهالی برای لای روبی قنات ده اثری نداره تصمیم گرفتم که خودم دست به کار بشم.به مادرم نگفتم چون می دونستم نمی ذاره پسرش بعد از چهار سال درس و دانشگاه همون راهی رو بره که شوهرش سال ها قبل رفت و دیگه برنگشت. دوباره صدای یکی از اون دونفر رو شنیدم که می گفت:بدم نشد،بعد از این اتفاق چند نفر اومدن و دارن در مورد لای روبی قنات ده مطالعه می کنن؛می گن قراره دوباره آب رو به ده برگردونن.

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم