یک ماموریت خبری

گزارش دلی از یک ماموریت خبری

همیشه تصور می‌کردم که کاری نیست که کسی بتواند انجام دهد و من نتوانم. اصلا این اعتقاد یکی از دلایلی بود که من خبرنگار شدم. از دوران کودکی چه آن دورانی که همراه با پدر بزرگ مهربانم به نقاط مختلف این استان بزرگ سفر می‌کردم و چه زمانی که با هدف آشنایی با مردمان دیگر به مناطق دور و نزدیگ رفته و می‌روم تنها یک چیز در ذهنم بود و آن اینکه چطور می‌شود به مردمان پاک‌دلی یاری رساند که یاوری جز خدای بزرگ ندارند. آیا کمک کردن تنها در گذاشتن پولی کف دست آن‌ها ختم می‌شود یا راه‌های دیگری هم هست.

عکس تزئینی است

برای من هیچ صحنه‌ای سخت‌تر و عذاب آورتر از دیدن کودکانی که در فقر فرصت‌های گران‌بهای عمرشان از دست می‌رود نبوده، نیست و انشاء‌الله نخواهد بود. بارها و بارها چنین صحنه‌هایی را دیده‌ام و بارها و بارها به خودم لعنت فرستاده‌ام که چطور می‌توانم فارغ از آن‌چه در اطرافم می‌گذرد به راحتی صبح‌ها سوار بر تاکسی به محل کارم بروم و عصرها خسته از ساعتی تلاش برای کسب درآمد به خانه برگردم و فرداهای دیگرهم باز روز از نو روزی از نو؟!

نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده یا نه اما اجازه بدهید آروز کنم برای یک بارهم که شده شما هم درمیان این قشراز هم‌ وطنانمان حضوریابید تا آن‌جا درک کنید که اعتقاد به اینکه مردم ولی نعمتان حکومت اسلامی هستند یعنی چه؟ درک کنید زندگی ساده ی یک روستایی را که درآمدش در ماه شاید به صدهزار تومان هم نرسد اما آن چنان حاتم نوازی می‌کند که انگار تا آخر عمر عرق سرد شرمندگی را برپیشانی‌ات نشانده است. درک کنید شرایط سخت تدریس و تحصیل در روستایی که تنها 302 نفر جمعیت دارد و دانش‌آموز و معلم باید برای قضای حاجت خود به خانه مراجعه و دوباره به مدرسه برگردند.

امروز که به همراه هیئتی از مدیران استانی برای آشنایی با کمبودها و مشکلات ناتمام روستاهای اطراف مشهد رفته بودم چند صحنه مرا بیشتر به تعمق واداشت.

زن میان‌سالی که به گفته خودش 18 سال پیاپی را در خانه بهداشت روستای "حسین‌آباد" گذارانده و با همه کمبودها و مشکلات کنار آمده بود. دغدغه‌های این زن نه مشکلات مالی خود و شوهر زحمت‌کشش که نبودن تجهیزات کافی برای درمان بیماران به‌ خصوص مادران باردار و کودکان و نوزدان بود. او می‌گفت: با آنکه من و شوهرم آموزش دیده‌ایم اما به دلیل نبودن آمپول و نداشتن اجازه از طرف مسئولان مرکز نمی‌توانیم تزریقات مردم روستا را انجام دهیم و ‌آن‌ها ناگذیر باید به مشهد یا مناطق دیگر مراجعه کنند.

شوهرش هم کمتر از او نداشت. عضو شورای روستا بود و با علاقه‌ای خاص از کمبودها و فقرهای محل زندگی‌اش حرف می‌زد. وقتی می‌دیدم چطور و با چه دقتی مراقب بود تا سربرگ شورای روستا حین نوشتن نامه‌اش را اسراف نشود به یاد برگه‌هایی می‌افتادم که گزارش‌هایم را نوشته یا ننوشته نثار زباله‌دانی کرده‌ام. می‌خواستم از او حلالیت بخواهم ولی این غرور بی‌جا نگذاشت. نمی‌دانم او من را خواهد بخشید یا نه؟

برای من که کارم شده عبور و مرور در خیابان‌های مملو از خودرو در مشهد کمی سخت است باور کنم روستایی که ارتفاع گندم‌های دیمی‌اش مثال زدنی بود و خط سرسبز درختانش دورادور هم هوش از سرم می‌برد با فقر و نداری دست و پنجه نرم می‌کند.

در محله "اوارشک" از توابع شهر بینالود هم مهمان مردمانی خون‌گرم بودیم. اگرچه مسافری از کربلا را به استقبال نشسته بودند و مجالی برای مصاحبه‌های مفصل نبود ولی 5 یا 6 دقیقه صحبت با‌ آن‌ها و شنیدن درد دل‌هایشان کافی بود تا در راه بازگشت احساس رضایت بکنم. مدرسه این محله با همه کوچکی‌اش اما صفایی خاص داشت. در آن‌جا از رایانه و اینترنت خبری نبود ولی تا دلت بخواهد مهربانی کودکانی بود که هرکدام کتابی در دست داشتند و زیر سایه درختان سرسبز حیاط مدرسه خود را برای امتحان‌ها انتهای ترم آماده می‌کردند. احساس زمانی که دستی روی سر دو سه نفر از آن کودکان کشیدم را برای همیشه بیاد خواهم داشت. خنده‌های ناتمام و از ته دلشان و حرف زدن‌های سرزبانی‌شان مرا با خود به دورانی در گذشته برد.‌ آن‌جا که می‌دانم چیزی را گم کرده‌ام ولی نمی‌دانم چیست؟ خاطرات؟ معصومیت؟ احساسات پاک؟ و یا تمام کودکی‌هایم را؟

با آنکه از روز قبل‌تر دغدغه‌ای به بزرگی آینده در ذهنم نشسته بود و هرجا می‌توانست مرا در خود غرق می‌کرد اما صحنه‌ها آنقدر تکان‌دهند بود که نمی‌شد به سادگی از کنارشان گذشت.

حالا بیشتر می‌فهمم چرا حضرت روح‌الله (ره) تاکید بر تلاش برای ارتقاء سطح زندگی‌های کوخ نشینان داشت. می‌دانم که انقلاب اسلامی ما فرصت‌های زیادی برای توسعه  این فضاها به وجود آورده اما نمی‌دانم با حصور افرادی که با تمسک به هر راهی می‌خواهند رئیس اجرایی کشور شوند هم می‌شود از آن فرصت‌ها استفاده کرد؟ یا نه؟ چقدر خوب است که مسئولان دیدارهای چهره به چهره با ولی نعمتان این سرزمین دارند اما نمی‌دانم چرا این‌ کار باید مورد اعتراض و هجمه سخنان ناپاک و نادرست قرار بگیرد؟

تو می‌دانی؟

در راه بازگشت هم تقریباً تمام مسیر را خواب بودم ولی دغدغه این روزها حتی در خواب هم مرا رها نمی‌کند؟ چه خوب است که من هم همسایه علی‌ابن موسی‌الرضا (ع) هستم تا اندکی نظاره کردن گنبد و بارگاهش تمام غم‌ها و غصه‌هایم را بگیرد. نمی‌دانم حتما شهروند خوبی برای آن حضرت نبوده‌ام ولی چند روزی است که قول داده‌ام دیگر همسایه خوبی باشم. یعنی مسلمان باشم.

----------------------

بعدنوشت:

آلبوم معمای هستی شجریان را گوش می‌کردم.این شعر متن یکی از تصنیف‌های این آلبوم است:

 

هرچه کنی بِکُن، مَکُن

 ترک من ای نگار من

هرچه بَری بِبَر، مَبَر

سنگ‌‌دلی به کار من

هرچه بُری بِبُر، مَبُر

رشته الفت مرا

هرچه کَنی بِکَن، مَکَن

خانه‌ی اختیار من

هرچه روی برو، مرو

راه خلاف دوستی

هرچه زنی بزن، مزن

طعنه به روزگار من

 

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم