آبی ترین بهانه دنیای من، سلام

آبی ترین بهانه دنیای من، سلام

 به بهانه ورود حضرت رضا(ع) به خراسان

مامشهدی‌ها براساس اعتقادات‌مان عادت کرده‌ایم در خیابان‌های مشرف به حرم امام رضا(ع)  رو به این مکان جنت سرشت بایستیم و برحسب احترام سری خم کنیم و دستی بر سینه بگذاریم و به آقای‌مان سلام کنیم...

آبی ترین بهانه دنیای من، سلام

... چندی پیش برای انجام کاری به تهران مراجعه کرده بودم. آن جا ‌وقتی به برخی خیابان‌هایی که تا حدودی مشابه خیابان‌های مشرف به حرم در مشهد بود می‌رسیدم، منتظر بودم تا لحظه‌ای بعد و با دیدن گلدسته و بارگاه حرم هشتمین امام، سر تعظیم فرود‌ آورم، اما... زهی خیال باطل!

آن روز برای اولین بار فهمیدم که چرا زائرانی که به مشهد می‌آیند وقت رفتن آن‌طور مشتاقانه به گنبد نگاه می‌کنند و همان‌جا دلم برای صحن و سرای معطر ولی نعمتمان تنگ شد. با خودم فکر می‌کردم واقعاً اگر این نعمت بزرگ را در مشهد نداشتیم چه می‌کردیم؟و افسوس خوردم به حال خودم که آن‌طور که باید و شاید هیچ‌گاه قدر آقا را ندانسته‌ام.

روزهایی که گذشت یادآور یکی از مهم‌ترین اتفاقات تاریخ ایران اسلامی بود.دهم تیرماه با ورود پربرکت علی‌ابن‌موسی‌الرضا به خاک مقدس خراسان و مشخصاً شهر نیشابور مصادف بود.اگر این اتفاق مبارک را مهم‌ترین حادثه تاریخی، سیاسی، اجتماعی و دینی کشورمان بدانیم تاریخ خودگواهی خواهد داد که هیچ مبالغه‌ای صورت نگرفته است.

... وامروز همه ما مشهدی‌ها که نه، همه ما ایرانی‌ها هم نه، همه ما شیعیان، اصلاً همه آن‌هایی که امام رضا(ع) را می‌شناسیندو مهم‌تر اینکه، همه غریبان در سراسر این کره خاکی، چشمان‌شان برای لحظه‌ای دیدن گنبد نورانی شمس‌الشموس حسرت می‌برند و دلشان برای لحظه‌ای نشستن در گوشه‌ای از این حرم جنت مکان شکسته است.

چند روز دیگر برای اولین بار در عمرم معتکف خواهم شد. آن هم در قطعه‌ای از بهشت، در مکانی معطر به عِطر بال و پر فرشتگانی که گویی مدارحرکتشان گنبدوگلدسته‌های امام غریبان، حضرت رضا(ع) است.

یعنی ما از آهو هم کمتریم؟... محتاج کرامتت هستیم.

 

 

مولای مهربان غزل های من، سلام!
سمت زلال اشک من، آقای من، سلام!
نامت بلند و اوج نگاهت همیشه سبز؛
آبی ترین بهانه دنیای من، سلام!
قلبی شکسته دارم و شعری شکسته تر،
اما نشسته در تب غوغای من، سلام!
ما بی حضور چشم تو این جا غریبه ایم …
دستی، سری تکان بده، مولای من؛ سلام!

 

---------------------- 

محض اطلاع بعضی‌ها!

قول داده‌ام همیشه مشهدی باشم اگر بشود و لایق باشم.

همین بعضی‌ها متن بالا رو تغییر دادن که شدن متن زیر.خودم فکر می‌کنم فوق‌العاده شده شما چی‌میگید؟

عادت کرده‌ام در خیابان‌های مشرف به حرم رو به سوی آقایم بایستم، برحسب احترام سری خم کنم، دستی بر سینه بگذارم و به مولای عزیزم بگویم: سلام...

... چند صباح پیش از این گذارم افتاد به شهر فرنگ، شهر هزار رنگ، تهران. اتفاقاً خیابان‌هایی داشت شبیه خیابان‌های عاشقی ما. منتظر بودم تا لحظه‌ای بعد، با دیدن گلدسته و بارگاه حرم سرورم، سر تعظیم فرود‌ آورم، اما... زهی خیال محال!

یادم آمد زائرانی را که وقت وداع با ضامن آهو چطور مشتاقانه به گنبد طلایش خیره می‌‌شوند و همان‌جا دلم پر کشید برای رؤیت دوباره‌ی صحن و سرای معطر ولی نعمتم. با خودم گفتم واقعاً اگر این نعمت بزرگ را در مشهد نداشتیم چه می‌کردیم؟ و افسوس خوردم به حال خودم برای همه‌ی ناسپاسی‌هایم.

کودک که بودی منتظر می‌ماندی تا کسی از تو بپرسد "نوروز چه روزیست؟" تا از جایت بجهی و بگویی: "اولین روز فروردین" اما اگر از من بپرسی پاسخ می‌دهم که نوروز "دهم تیر" است. تعجب می‌کنی؟ دهم تیر نوروز نیشابور است، نوترین روزی که خاک نیشابور بر قدمهای مولای غریبش بوسه داد.

... و این شد که امروز من و تو و همه‌ی غریبان این کره خاکی، چشمان‌مان برای لحظه‌ای دیدن گنبد نورانی شمس‌الشموس بی‌تاب است و دلمان برای لحظه‌ای نشستن در گوشه‌ای از این حرم آسمانی می‌شکند.

حالا تصور کن معتکف شوی جایی که فرشتگان خدا از آن دل نمی‌کنند، در قطعه‌ای از بهشت، در مکانی معطر به عطر بال و پر فرشتگانی که گویی مدار حرکتشان گنبد و گلدسته‌های امام غریبان، حضرت رضا (ع) است.

مولای من، این آهوی چشم براهت را دریاب!

 

 

مولای مهربان غزل های من، سلام!
سمت زلال اشک من، آقای من، سلام!
نامت بلند و اوج نگاهت همیشه سبز؛
آبی ترین بهانه دنیای من، سلام!
قلبی شکسته دارم و شعری شکسته تر،
اما نشسته در تب غوغای من، سلام!
ما بی حضور چشم تو این جا غریبه ایم …
دستی، سری تکان بده، مولای من؛ سلام!

 

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم