چگونه رنگ‌هاماراجداکردند،می‌بینی؟

سلام

۶ ماه گذشت شاید ۶ سال یا ۶٠ سال دیگر هم از عمرم بگذرد و من تنها...بگذریم

میخواهم زود به زود به روز شوم

کمکم کن،تو که خودت میدانی که هستی

 

شاید اولین سالی باشد که دلم برای محرم تنگ می شود، واقعا تنگ می شود...بی تاب محرمم

لباس بندگی ات را که تن می کنی تازه همرنگ شب های بی ستاره می شوی.

با زحمت برای خودت جایی دست و پا می کنی. با شیون می گویی: " آقای مهربان من! اگر بودم ..."

یکهو نطقت کور می شود... میخکوب می شوی سر جایت!صدایی در گوشت می پیچد: "نکند اگر من بودم...!!!"

شیون  از سر می گیری اما این بار نه فقط برای غربت مولایت که برای خودت نیز!!!

 

 

بشوی ازچهرهّ مردم غبارخستگی‌ها را

 

به یاد مابیاور آن همه پیوستگی‌ها را

 

دوباره شهر را از دسته‌های سینه‌زن پر کن

 

بنه مرهم جراحت‌های چندین دستگی‌ها را

 

چگونه رنگ‌ها ما را جدا کردند، می‌بینی؟

 

بیاموزان به ما یکرنگی و وارستگی‌ها را

 

بس است این دل شکستن‌ها و از یاران گسستن‌ها

 

کدامین مومیایی بندد این بشکستگی‌ها را؟

 

توکه خود را حسین و دیگران را شمر می‌دانی

 

کجا آخربه دست آوردی این شایستگی‌ها را؟

 

غمی زیباست در شور حسینی یک غم شیرین

 

که از یاد تو خواهد برد رنج خستگی‌ها را

 

محرم بار دیگر تکیه‌گاه عشق خواهد شد

 

اگر برپا نمایی تکیهّ دلبستگی‌ها را!

 

شعراز:"محمدرضا ترکی، شاعر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه تهران"

نویسنده : امیرحسین یزدان پناه : ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم