آمریکا از دست ما عصبانی باش واز این عصبانیت بمیر        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا       امام رضا(ع): كسى كه حضرت فاطمه معصومه را زيارت كند، پاداش او بهشت است        
 
سلام على عظیمة کربلاء
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
 

سلام

کاش فردا را طلوعی نبود

کاش امشب آنقدر طولانی می شد تا بیاید آن منتقم خون حسین

کاش خیال های کودکانه ام امشب تعبیر می شد

کاش...

خیلی بی تابم...خیلی آروزها به دلم دارم.یکی بهم گفت یه آقای شش ماهه هست که بادستای کوچولوش خیلی گره های بزرگ و تاحالا بازکرده...نمیدونم چرا من لیاقت ندارم...

وفردا عاشوراست...چه گذشت بر زینب...

سلام على عظیمة کربلاء .. سلام على إبنة الزهراءسلام على أخت سید الشهداء …سلام على من شطرت أمها الزهراء فی ضروب المحن والأرزاء ودارت علیها الکوارث والبلاء یوم کربلاء ، سلام على من عجبت من صبرها ملائکة السماء

السلام علیک یا زینب کبری

 


 
comment نظرات ()
 
 
تا که اسیر تو شدم حُر شدم
نویسنده : امیر - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 

چهارم محرم، حر ریاحی شده ای؟؟؟

راه می رفت. با خودش می گفت: "من! حر بن یزید ریاحی ام! همه مرا می شناسند. من، منم!!"

دلش آرام نمی گرفت. او بود که به فرمان «عبیداللَّه بن زیاد» راه را بر سبط رسول خدا بسته بود. روی زمین «ذو حُسُم» این ور و آن ور می رفت و هی به خودش نهیب می زد: "من که کاری نکرده ام! من فقط گفتم نمی شود رد شوید. این یک دستور است از مافوقم. من مامورم و معذور!"

نفسی کشید، بهانه خوبی پیدا کرده بود...

باز دلهره شروع شد... "اما کشتن که کار من نیست! من آمده بودم که نگذارم برود، نه اینکه بجنگم، نه اینکه ..!" تمام وجودش لرزید. چشمانش پر شد از خاطره ای که مادرش تعریف کرده بود از مدینه، از در، از دیوار، از یک چادر خاکی...

"نه! این کار من نیست!!" و رفت که خاک پا شود، رفت که پناهنده شود به لشکری که همه اش هفتاد و یک سرباز داشت. سپرش را وارونه گرفت تا صدای دلش را بشنوند که فریاد می زد: "من آمده ام قربانی شوم... من آمده ام حُر شوم!!"

«حرّ بن یزید ریاحى» در دوران جاهلیت و اسلام، در میان قوم خویش از جایگاه و احترام خاصی برخودار بود.وی پس از آن که با یک‌هزار در منطقه «ذو حُسُم» به دستور «عبیداللَّه بن زیاد» مانع از ادامه سفر امام به کوفه شد، حرکت کاروان امام حسین (ع) به سوی «کربلا» آغاز شد. پس از اقامت کاروان حسینی در کربلا، حُر که از تصمیم «عمر بن سعد» مبنی بر جنگ با امام حسین (ع) آگاه شده بود، با شنیدن صیحه امام حسین (ع) که می‌فرمود «اَما مِنْ مُغیثٍ لِوَجْهِ اللهِ، اَما مِنْ ذابّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ صَلّی الله عَلَیْهِ وَ الِهِ» در حالى که سپر خود را به نشانه امان‌گرفتن، وارونه در دست داشت، خود را به سپاه امام حسین (ع) رسانید و امام نیز توبه وی را پذیرفت. در «منتهی الآمال» آمده است که وی لشکر کفر را از جنگ با امام بر حذر داشت، اما در پاسخ به سوی او تیر پرتاب شد. «حر» انسانی آزاده بود و در روز عاشورا با دلاوری جنگید و به شهادت رسید.

 

یوسف زهرا! زشما پُر شدم


تا که اسیر تو شدم حُر شدم


از دل دشمن به سویت پر زدم


آمدم و حلقه براین در زدم


آمده‌ام تا که قبولم کنی


خاک ره آل رسولم کنی


حرّ پشیمان تو ام یا حسین


دست به دامان تو ام یا حسین


یک نگه افکن همه هستم بگیر


ای پسر فاطمه دستم بگیر


روز نخستین به تو دل باختم


در دل من بودی و نشناختم


دست نیاز من و دامان تو


کوه گناه من و غفران تو


ناله العفو بُوَد بر لبم


تا صف محشر خجل از زینبم


روی علی اکبر تو دیدنی است


دست علمدار تو بوسیدنی است


مهر تو کُلّ آبروی من است


هستی من خون گلوی من است

شعراز:غلامرضا سازگار


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه رنگ‌هاماراجداکردند،می‌بینی؟
نویسنده : امیر - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

سلام

۶ ماه گذشت شاید ۶ سال یا ۶٠ سال دیگر هم از عمرم بگذرد و من تنها...بگذریم

میخواهم زود به زود به روز شوم

کمکم کن،تو که خودت میدانی که هستی

 

شاید اولین سالی باشد که دلم برای محرم تنگ می شود، واقعا تنگ می شود...بی تاب محرمم

لباس بندگی ات را که تن می کنی تازه همرنگ شب های بی ستاره می شوی.

با زحمت برای خودت جایی دست و پا می کنی. با شیون می گویی: " آقای مهربان من! اگر بودم ..."

یکهو نطقت کور می شود... میخکوب می شوی سر جایت!صدایی در گوشت می پیچد: "نکند اگر من بودم...!!!"

شیون  از سر می گیری اما این بار نه فقط برای غربت مولایت که برای خودت نیز!!!

 

 

بشوی ازچهرهّ مردم غبارخستگی‌ها را

 

به یاد مابیاور آن همه پیوستگی‌ها را

 

دوباره شهر را از دسته‌های سینه‌زن پر کن

 

بنه مرهم جراحت‌های چندین دستگی‌ها را

 

چگونه رنگ‌ها ما را جدا کردند، می‌بینی؟

 

بیاموزان به ما یکرنگی و وارستگی‌ها را

 

بس است این دل شکستن‌ها و از یاران گسستن‌ها

 

کدامین مومیایی بندد این بشکستگی‌ها را؟

 

توکه خود را حسین و دیگران را شمر می‌دانی

 

کجا آخربه دست آوردی این شایستگی‌ها را؟

 

غمی زیباست در شور حسینی یک غم شیرین

 

که از یاد تو خواهد برد رنج خستگی‌ها را

 

محرم بار دیگر تکیه‌گاه عشق خواهد شد

 

اگر برپا نمایی تکیهّ دلبستگی‌ها را!

 

شعراز:"محمدرضا ترکی، شاعر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه تهران"


 
comment نظرات ()